حدیثه ساداتحدیثه سادات، تا این لحظه: 14 سال و 8 ماه و 20 روز سن داره
حلما ساداتحلما سادات، تا این لحظه: 9 سال و 8 ماه و 14 روز سن داره

حدیثه سادات و حلما سادات خوشگلای مامان

حدیثه سادات به مهدکودک میرود

1392/8/6 10:58
397 بازدید
اشتراک گذاری

روزی میاد که لباس فرم مدرسه اش را تنش میکنه و با موهای برس زده و مرتبش آماده

میشه که بره برای اولین روز مدرسه... و تو دوربین به دست راهیش میکنی و دلت غنج

میره که بدونی تو کلاسشون چی می گذره....؟؟؟؟

 

 

یه روز میرسه که با یه کارت تبریک میاد سراغت تا ازت اجازه بگیره که بره جشن تولد

 

دوست صمیمیش بدون حضور تو....!! و تو دلت میلرزه که بدونی چی خورده و چه

کرده؟!!!

 

 

یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبه روت و با اشتیاق گذشته رو

 

مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز آشنایی پدر و مادرش..!!

 

 

روزی میرسه که گوشی تلفن رو برمیداره و ساعتها با دوست جون جونیش گپ میزنه... و

 

تو دلت ضعف میره که بدونی چی پچ پچ میکنه.

 

 

یه روز هم میاد که حوصله نداشته باشه و ترجیح بده بره تو اتاقش و ساعت ها با خودش

خلوت کنه... و تو دلت پر میکشه که بدونی تو سرش چی میگذره..؟؟

 

 

یه روز هم میرسه که خودش به تنهایی برای خودش تصمیم میگیره و شاید نظر مارو تو

تصمیمش لحاظ نکنه....!! و تو دوست نداری اون روز حالا حالاها برسه...........


آره روزی میاد که کوچولوی ماهم مستقل و بزرگ میشه.

 

 

 

 

دخترم انشاالله همیشه سالم و سلامت باشی و منم باشم و برات حق مادری به جا بیارم

 

 

قربونت برم که مهد میری. 

روز چهارشنبه اول آبان یک ساعت امتحانی بردمت مهد کودک. خودمم بودم برای روز اول بد نبود گریه نکردی ولی خیلی غریبی میکردی.

 

 

روز دوم رو دیروز  یکشنبه  پنجم آبان بردمت.دوساعتی موندی و یک ساعتش رو بدون حضور من بودی.

عزیزم الان که دارم برات مینویسم دوشنبه ششم آبان ساعت ده و بیست دقیقه صبح هست و شما مهد هستی.

گلکم تو خونه خیلی جات خالیه و خیلی خیلی دلم برات تنگ شده.

 

 

من از اون دسته مادرایی نیستم که بچشون رو فدای درس یا شغلشون میکنن عزیزم من همه ی زندگیم را فدای تو میکنم. اینو میگم که وقتی بزرگ شدی و این مطلب و انشاالله خوندی فکر

نکنی من میخواستم به کارای شخصی خودم برسم گذاشتمد مهد... نه... فقط چون خیلی تنهایی و

درست غذا نمیخوری میبرمت مهد تا هم از تنهایی دربیای و با بچه ها بازی کنی و هم وقتی میبینی بچه ها صبحانه میخورن بخوری تا جون بگیری...

عزیز مامانی امروز اول خاله اومد بغلت کرد خیلی گریه کردی بردت تو اتاق منم پشت در

صدای گریتو می شنیدم چند دقیقه که گذشت دیگه طاقت نیاوردم و اومدم تو اتاق بغلت کردم. خاله منو دعوا کرد گفت کم کم باید عادت کنه ولی من گفتم نه نمیزارم اذیت بشه

و اگر هر روز باید چند دقیقه بیام تو تا گریه نکنه میام.خاله که دید اینقدر برام عزیزی گفت باشه عیبی نداره.

خیلی سفارشت رو به خاله کردم. خاله هم خیلی تحویلت گرفت.امروز فهمیدم خالت سیده هم

هست.

 

 

عزیز دلم بیدارت کردم خیلی خوابت میومد از رخت خواب پاشدی اومدی اینجا دم در خوابیدی. ساعت هفت و ده دقیقه صبح هست.

 

 

 

قربونت برم من که حاضر شدی فقط نمیزاری کیفتو بندازم پشتت میخوای دست بگیری.

 

ای جااااااااااااااااانم..... 

 

 

 

 

 

 

دم در وایسادی تا من بیام بریم پایین 

 

 

این در و باز کن بریم دیگهههههههههههههههههههههههه

 

 

 مهد کودک!!!!!!!   

 

 

آخ جونمی جون سرسره بازی

 

 

 

 

 

 

 

این خانوم کوچولو هم عذرا خانوم دوست حدیثه سادات

 

 

 اینم دو تا دوست دیگش..

 

 

عزیزم از شانس من که امروز دوربین آوردم ازت عکس بندازم اتاقتون رو دارن عوض میکنن و اسباب بازی ها تو یه اتاق دیگست و هنوز به اینجا نیاوردن..

 

 

 

 تو راه برگشتن به خونه.

 

 

 

 


 


پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (24)

مامان حسام كوچولو
6 آبان 92 17:31
وااااااااي چه متن قشنگي مهد رفتنت ميارك خوشگل من


مرسی عزیزم ممنون
زهراعمه فاطمه
6 آبان 92 20:54
سلام خوشبحلش که مامان به این خوبی داره منم وبلاگ دارم اگه دوست داشتی ببین


سلام ممنون خواهر خوبم. چشم با کمال میل
♥ مینا مامان ثمین سادات ♥
7 آبان 92 1:18
سلام عزیزم
وای چقدر زیبا وبا احساس نوشتی
وقتی ۀدم به این چیزا فکر میکنه دلش میگیره


سلام ممنون گلم. آره راست میگی ولی حقیقته عزیزم.
مامان جون حدیثه سادات
7 آبان 92 2:05
سلام به نوه خوشگل ونازم
الهی فدات بشم که میری مهد کودک
خوش میگذره حتما بهت بابچه ها بازی میکنی
اخه توخونه خیلی تنهابودی
ایشالا بری مدرسه گلی جونم


سلام مامان جونم ممنونم آره بد نیست هنوز عادت نکردم.دعا کن عادت کنم
مامان هدیه
8 آبان 92 15:14
خیلی قشنگ و به حق نوشتین دلم از واقعیت زمونه گرفت
هدیه هم خوب غذا نمیخوره منم به هر راهی دست زدم غیره مهد کودک
ممنونم که به وبلاگ دخترم سر زدین
خوشحال میشم افتخار بدین از دوستامون باشین


مرسی عزیزم. خواهش میکنم. با کمال میل من لینکتون میکنم.
مامان یاسمن و محمد پارسا
9 آبان 92 1:20
وای مامان مهربون چقد زیبا احساسات پاکتون را بیان کردید افرین به مامان مهربون ایشالاه همیشه در کنار هم خوش و خرم باشید

عزیز دلم لینگ شدید




ممنون عزیز دلم شما لطف داری. منم شما رو لینک کردم. دوتا دسته ی گلتو ببوس


مامان آروین (مریم)
10 آبان 92 12:06
خصوصی گلم
مامان حسام كوچولو
10 آبان 92 23:16
سلام چه خبر حديثه سادات اذيتت نكرده ديگه سراغ شير رو ازت نمي گيره؟؟؟؟؟
تخت و كمدش اومد؟


سلام میام وبت میگم
مامان آروین (مریم)
11 آبان 92 14:16
متنتون خیلی قشنگ و با احساس بود و دقیقا هم همین جوریه ....
خوب کاری کردی که مهد گذاشتیش اول از اینکه با هم سن های خودش بازی میکنه و انرژی اش تخلیه میشه و ثانیا از لحاظ روابط اجتماعی و اینکه شما به کاراتون برسین بهتره .
ولی دوست عزیزم ما هم از اینکه بچه هامون رو مهد میزاریم نمیخواهیم اونها فدای شغلمون بشن اما شرایط هر فردی با بقیه فرق میکنه و ما مجبوریم که بفرستیمشون مهد ، اوایل خیلی ناراحت بودم و غصه میخوردم اما الان راضی هستم و مهم کیفیت در کنار بچه هستش مهم اینه ساعاتی رو که پیشش هستی چکار براش میکنی ...... عزیزم امیدوارم ازم دلخور نشی همین جوری حرف دلم رو نوشتم .
دوست دارم



مرسی گلم ولی من منظورم شما یا آدمای دیگه نبود بخدا من فقط خواستم چیزایی که تو دلم هست رو برای دخترم بنویسم. آخه واقعا خیلی میخوام ادامه تحصیل بدم فقط بخاطر حدیثه سادات نشستم تو خونه..
منم دوست دارم گلم. آروین جونو ببوس
مامان حسام كوچولو
11 آبان 92 15:24
سلام به نظر من بذار خداحافظي با بزرگترين وابستگي دنيا وااااااااي سبد احمد چرا از بس گريه ي تو و حديثه رو در اورد و براتون روضه ي مه مه خوند خدا هم گريه شو در اورد. شوخي كردم انشالله كه مشكل حادي نباشه خوش باشيد به مامانت سلام برسون
مامان تنها
13 آبان 92 15:49
سلام خوبین؟من یه مامان تنهام که تازه وب ساختام خوشحال میشم باهم اشناشیم


سلام مرسی گلم. چشم باعث افتخاره
مامان حسام كوچولو
14 آبان 92 15:51
سلام چطوريد ؟
به سلامتي آقاتون منبر رفت؟
پاش چطوره بهتره؟
مامانت اينا خوبن به همه سلام برسون.
به ما هم دعا كنيد.
يادم رفت بگم چه عكساي قشنگي


میام وبت میگم
مامان حسام كوچولو
14 آبان 92 15:52
هر دم به گوش مي رسد آواي زنگ قافله ، اين قافله تا كربلا ديگر ندارد فاصله . حلول ماه محرم ، ماه پژمرده شدن گلستان فاطمه تسليت باد . التماس دعا ما با عكساي كربلامون به روزيم قدم رو چشمامون بزاريد و تشريف بياري ببينيد.
مامان تنها
15 آبان 92 23:12
لینک شدی
مامان تنها
15 آبان 92 23:16
ارباب صدای قدمت می آید هنگامه ی اوج ماتمت می آید ما در تب و تاب غم تو می سوزیم چند شب دیگر محرمت می آید...
مامان یاسمن و محمد پارسا
16 آبان 92 8:21
خصوصی مامان
مامان تنها
16 آبان 92 11:16
دختر نازتون مثل یه خورشیده کاش منم یه خورشید مثل این دختر زیبا داشتم


قربونت برم عزیزم ممنونم. انشالله.
محمد سبحان - میوه دل
16 آبان 92 17:35
سلام خانومی ممنون که با دخمل خوشگلت اومدی بهمون سر زدی با افتخار لینکت کردم . ان شاالله گل دختری همیشه زیر سایه شما سلامت باشه


سلام گلم ممنونم.
مامان حسام كوچولو
17 آبان 92 1:18
سلام خوبي آقاتون بهتره حديثه سادات اذيتت نمي كنه ديگه شير نمي خواد؟
به نظر من اسم پست ت رو بزار:
هوا را از من بگیر؛ شیر مادر را نه!



سلام مرسی خدارو شکر.
♥ مینا مامان ثمین سادات ♥
17 آبان 92 3:58
سلام عزیزم خوبین نازنینم
وای دوباره اومدم این پست خوندم
مامانی راستی ثمینم مثل کیف خوشگل خانم داره فقط رنگ زردش
الهی بگردمت خاله جون که خوابت میومده
خوشگلکم میوسمت


سلام خانمی ممنون که دوباره اومدی این چند روز نرسیدم پست جدید بزارم.مرسیییییییییی
مامان یاسمن و محمد پارسا
18 آبان 92 7:38



قربونت
مرضیه
18 آبان 92 11:17
سلام"
عالی بود"
الهی همیشه سالم باشید.


سلام مرسی ممنون
مامان اهورا(نرگس)
29 آبان 92 15:32
واااااااااااااااااااااااااااای...متنش خیلی قشنگ بود...از همین الآم ازت اجازه می گیرم منم این متن و واسه اهورا بنویسم...
مامان حدیثه سادات و حلماسادات
پاسخ
لطف داری. اختیار داری گلم اجازه ی ما هم دست شماست.