حدیثه سادات به مهدکودک میرود

روزی میاد که لباس فرم مدرسه اش را تنش میکنه و با موهای برس زده و مرتبش آماده
میشه که بره برای اولین روز مدرسه... و تو دوربین به دست راهیش میکنی و دلت غنج
میره که بدونی تو کلاسشون چی می گذره....؟؟؟؟
یه روز میرسه که با یه کارت تبریک میاد سراغت تا ازت اجازه بگیره که بره جشن تولد
دوست صمیمیش بدون حضور تو....!! و تو دلت میلرزه که بدونی چی خورده و چه
کرده؟!!!
یه روز میاد که با چشمای کنجکاو و منتظر میاد میشینه روبه روت و با اشتیاق گذشته رو
مورد سوال قرار میده تا برسه به اولین روز آشنایی پدر و مادرش..!!
روزی میرسه که گوشی تلفن رو برمیداره و ساعتها با دوست جون جونیش گپ میزنه... و
تو دلت ضعف میره که بدونی چی پچ پچ میکنه.
یه روز هم میاد که حوصله نداشته باشه و ترجیح بده بره تو اتاقش و ساعت ها با خودش
خلوت کنه... و تو دلت پر میکشه که بدونی تو سرش چی میگذره..؟؟
یه روز هم میرسه که خودش به تنهایی برای خودش تصمیم میگیره و شاید نظر مارو تو
تصمیمش لحاظ نکنه....!! و تو دوست نداری اون روز حالا حالاها برسه...........
آره روزی میاد که کوچولوی ماهم مستقل و بزرگ میشه.
دخترم انشاالله همیشه سالم و سلامت باشی و منم باشم و برات حق مادری به جا بیارم
قربونت برم که مهد میری. 
روز چهارشنبه اول آبان یک ساعت امتحانی بردمت مهد کودک.
خودمم بودم برای روز اول بد نبود گریه نکردی ولی خیلی غریبی میکردی.
روز دوم رو دیروز یکشنبه پنجم آبان بردمت.دوساعتی موندی و یک ساعتش رو بدون حضور من بودی.
عزیزم الان که دارم برات مینویسم دوشنبه ششم آبان ساعت ده و بیست دقیقه صبح هست و شما مهد هستی.![]()
گلکم تو خونه خیلی جات خالیه و خیلی خیلی دلم برات تنگ شده.
من از اون دسته مادرایی نیستم که بچشون رو فدای درس یا شغلشون میکنن عزیزم من همه ی زندگیم را فدای تو میکنم.
اینو میگم که وقتی بزرگ شدی و این مطلب و انشاالله خوندی فکر
نکنی من میخواستم به کارای شخصی خودم برسم گذاشتمد مهد... نه... فقط چون خیلی تنهایی و
درست غذا نمیخوری میبرمت مهد تا هم از تنهایی دربیای و با بچه ها بازی کنی و هم وقتی میبینی بچه ها صبحانه میخورن بخوری تا جون بگیری...![]()
عزیز مامانی امروز اول خاله اومد بغلت کرد خیلی گریه کردی
بردت تو اتاق منم پشت در
صدای گریتو می شنیدم چند دقیقه که گذشت دیگه طاقت نیاوردم و اومدم تو اتاق بغلت کردم.
خاله منو دعوا کرد
گفت کم کم باید عادت کنه ولی من گفتم نه نمیزارم اذیت بشه
و اگر هر روز باید چند دقیقه بیام تو تا گریه نکنه میام.خاله که دید اینقدر برام عزیزی گفت باشه عیبی نداره.![]()
خیلی سفارشت رو به خاله کردم. خاله هم خیلی تحویلت گرفت.امروز فهمیدم خالت سیده هم
هست.
عزیز دلم بیدارت کردم خیلی خوابت میومد از رخت خواب پاشدی اومدی اینجا دم در خوابیدی. ساعت هفت و ده دقیقه صبح هست.![]()

قربونت برم من که حاضر شدی فقط نمیزاری کیفتو بندازم پشتت میخوای دست بگیری.


ای جااااااااااااااااانم..... 

![]()

![]()

دم در وایسادی تا من بیام بریم پایین 

این در و باز کن بریم دیگهههههههههههههههههههههههه

مهد کودک!!!!!!! 

آخ جونمی جون سرسره بازی 

![]()

![]()

![]()

این خانوم کوچولو هم عذرا خانوم دوست حدیثه سادات ![]()

اینم دو تا دوست دیگش..![]()

عزیزم از شانس من که امروز دوربین آوردم ازت عکس بندازم اتاقتون رو دارن عوض میکنن و اسباب بازی ها تو یه اتاق دیگست و هنوز به اینجا نیاوردن..


![]()

تو راه برگشتن به خونه. 

![]()

![]()



حدیثه سادات به مهدکودک میرود
